تبلیغات

تصمیم های جدی را بگذار برای ساعت ۲ شب | داستان کوتاه

تصمیم های جدی را بگذار برای ساعت ۲ شب | داستان کوتاه خواندن کتاب و داستان ما را از هوش و ذکاوت بیشتری برخوردار می کند و معلومات زیادی از داستان خواندن یاد می گیریم که باعث می شود در جامعه فردی موفق باشیم. در این بخش از مجله اولی ها هر روز یک داستان کوتاه را برای شما عزیزان بازخوانی می کنیم. امیدواریم که مورد پسندتان واقع شود.

یه روز یکی بهم گفت هیچوقت بعد از ساعت 2 شب تصمیم نگیر، فقط بخواب… پرسیدم چرا؟

گفت که به نظر من یه هورمونی بعد ساعت ۲ تو بدنت ترشح میشه که باعث میشه یه تصمیمی بگیری یا یه کاری بکنی که هیچوقت ساعت ۷ صبح نمیکنی، بهت جیگر میده تا دیوونه بازی دربیاری، کاری که میکنه اینه که بهت جرعت اینو میده که به یه نفر بگی چقدر دوستش داری یا چقدر دلت براش تنگ شده.

با خودم گفتم پس من هر شب قبل از ساعت ۲ میخوابم که هیچوقت درگیر این هورمون نشم… سالها از اون روز گذشت،

ساعت ۱:۴۵ شب بود، توی تختم بودم و داشتم بهش فکر میکردم. دیوونه وار عاشقش بودم و میدونستم که حسم متقابل نیست. برای بقای دوستیم ۱ سال پیش خودم این راز رو نگه داشتم… همینطور که داشتم فکر میکردم و آهنگ گوش میدادم دیدم ساعت شده ۲:۱۵ شب… داشتم فکر میکردم چجوری ۳۰ دقیقه اینقدر سریع گذشت که یهو دیدم بهم تکست داد.

گوشیمو برداشتم دیدم میگه که “حالم خوب نیست” گفتم چرا؟ چی شده؟ گفت “دلم شکسته” و شروع کرد تعریف کردن که چجوری یه پسری رو دوست داشته و چجوری اون پسره دلشو شکسته.

همون بود که حس کردم اون هورمون تو بدنم جاری شده… تو جوابش یه متن بلند بالا نوشتم… چیزایی نوشتم که الان نگا میکنم، باورم نمیشه اینا رو من نوشتم. نوشتم که چقدر دوستش دارم و تو جوابم گفت”خودت میدونی که، من عاشق یه نفر دیگم” اینو که گفت به خودم اومدم… یاد اون بنده خدا افتادم که گفت بعد ساعت ۲ هیچ تصمیمی نگیر.

گریه کردم… براش نوشتم ببخشید، خیلی وقت بود توی دلم بود، بالاخره یه روزی باید میفهمیدی. ازش خواهش کردم که دوستیشو ازم نگیره. هیچی نگفت… یه هفته گذشت و هر دوتامون جوری رفتار کردیم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده… ولی بعد یه هفته، کم کم احساس کردم که دیگه داره کمتر باهام صحبت میکنه، یه هفته دیگه گذشت… دیگه حتی سلام هم نمیکرد. فقط یه نگاه میکرد بهم و منم توی چشاش غرق میشدم.

هر از گاهی هم بهش نگا میکردم، همینطور که میخندید بهم نگاه میکرد. الان هم به جای رسیده که حتی جواب تکست هم نمیده… از یه طرف خیلی ناراحت بودم که از دستش دادم. از طرف دیگه خیلی خوشحال بودم که بالاخره حرف دلمو زدم. یه چیزی هم یاد گرفتم… بعد از ساعت ۲ شب… هورمونی توی بدنت ترشح نمیشه بلکه قلبت شروع میکنه به صحبت کردن… از اون موقع هروقت میخوام تصمیمی رو از ته قلبم بگیرم… ساعت ۲ شب اینکار رو میکنم…

برگرفته از کتاب آنتارکتیکا ، هشتاد و نه درجه جنوبی نوشته روزبه معین

گزارش تخلف

کلیه مطالب سایت توسط ربات از خبرگزاری های معتبر و سایتهای فارسی زبان به همراه لینک منبع باز نشر می شود و سایت ما هیچ مسئولیتی نسبت به آنها ندارد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را از طریق لینک گزارش تخلف در قسمت پایین به ما اطلاع دهید تا رسیدگی شود.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار