تبلیغات

قصه کودکانه گنج دزد دريائي

قصه برای کودکان

قصه کودکانه گنج دزد دريائي

قصه کودکانه گنج دزد دريائي

ريش آبي غرغر مي كرد و مي گفت: ده قدم از ايوان و بيست قدم از بوته رز، اينجا . گنج اينجاست . اين خوابي بود كه اون شب جاويد ديد.

روز بعد جاويد شروع به كندن زمين كرد او آنقدر زمين را كند كه يك گودال عميق بوجود آمد.


او به كندن ادامه داد . هر چه گودال عميق تر مي شود تله خاكي كه كنار آن بود بلندتر مي شد


او آقدر زمين را كند كه حفره اي بسيار عميق و تله خاكي بسيار بلند درست شد. او نفسي تازه كرد و گفت: خيلي خسته شدم ، ديگه نمي توانم ادامه دهم . ناگهان چيزي توجه او را جلب كرد


اما بجاي گنج، فقط يك استخوان پيدا كرد . جاويد يك تكه استخوان و يك حفره و يك تل خاك بزرگ روبرويش بود . او پيش خودش فكر كرد " آن دزد دريايي به من دروغ گفت"

 
اماوقتي مادر جاويد مشاهده كرد كه پسرش چه كاري كرده است برايش دست زد و لبخند زد .


اوه جاويد متشكرم . من هميشه مي خواستم بوته بزرگ گل در اينجا بكارم و از تو متشكرم كه اين گودال را برايم كندي. اين هم يك اسكناس براي كندن گودال!

تبیان

اخبارمرتبط:

قصه کودکانه كرم شب تاب

قصه کودکانه فرشته ها

قصه کودکانه معلم بی‌سواد و مداد جادویی

قصه کودکانه آقا گوسفنده و خانم گوسفنده

گزارش تخلف

کلیه مطالب سایت توسط ربات از خبرگزاری های معتبر و سایتهای فارسی زبان به همراه لینک منبع باز نشر می شود و سایت ما هیچ مسئولیتی نسبت به آنها ندارد. لطفا در صورت برخورد با مطالب و صفحات خلاف قوانین در سایت آن را از طریق لینک گزارش تخلف در قسمت پایین به ما اطلاع دهید تا رسیدگی شود.

تبلیغات

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار